جمعه, 29 مرداد 1389 ساعت 15:27 | نوشته شده توسط آرام | | |
امروز بلاخره کنسرت مرضیه را گیر آوردم
راستش انتظار داشتم باز هم چند آهنگ سیاسی و جنجال بر انگیز بخواند و قدری باعث دلخوری ام شود اما نه.
تنها چیزی که انتظارش را نداشتم دیدم !
سال ها لالایی شب هایم کاست قرمز رنگ مرضیه بود
” امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام … ” و صدای ترد و لطیف و شفافش.
یک کنسرت او را که تقریبا سال های ۱۹۹۰ اجرا کرده بود دیدم. راستش اولین کنسرت تصویری بود که از مرضیه می دیدم. تا آن زمان که فقط صدای او را از کاست می شنیدم چهره اش در نظرم یک دختر بیست و چند ساله مو مشکی بود و خیلی جوان و پر هیجان
البته در آن کنسرت شاداب و پر هیجان بود و همینطور جوان ، اما حدود هفتاد سالی سن داشت !!!
اگر صدایش را می شنیدم هرگز تصورش را هم نمی کردم که هفتاد ساله باشد
خیلی پر هیجان ، با انرژی زیاد . و اصلا نمی شد پیری را در صدایش حس کرد.
صدایش سردی و متانت پیری نداشت. واقعا جوان بود . یک جوان هفتاد ساله !
اما امروز ، و این کنسرت را که دیدم…
انگار سال ها با او زندگی کرده ام و هم سن او هستم !
اینبار دیگر واقعا پیر شده بود .
هشتاد و دو سال !
دیگر متانت پیری را می شد حس کرد. اما سردی ، نه ! اصلا
هنوز هم می تواند جوان باشد
اما انگار دیگر نمی خواهد !
پیری را قبول کرده بود.
آرام بود.
آرام آرام.
شصت سال خاطره مرضیه را در دو ساعت برایم خواند !
به اندازه شصت سال گریه کردم .
هر آهنگ که تمام می شد ، خاطره یک شب لالایی با صدای مرضیه بود
خاطره یک شب از عمرم با صدای مرضیه بود
خاطره شب های خاک گرفته ام بود
یادم می آید اولین شعری که حفظ کردم همین بود
” امشب شب مهتابه ، حبیبم رو می خوام… “
آنقدر برایم خوانده بود که دیگر حفظ بودم
اولین باری بود که مرضیه می گذاشت در کنسرتهایش ، تماشاچیان همراه با او بخوانند !
و این هم نشانه دیگری بود بر متانت پیری که وجودش را ، حرکاتش را و
صدایش را گرفته بود .
آخر برنامه چشم هایش همه چیز را گفت !!
انگار آخرین باری بود که صحنه را می دید
تا به حال چشم هایش را پر آب تصور نکرده بودم
اما اینبار …
خوب درک می کردم چه می بیند !
به سختی جلوی خودش را گرفته بود که اشکی جاری نشود
می ترسید دل شاد دوست دارانش ترکی بردارد
یا خنده هایشان تلخ شود.
اما من دیدم !
من این حس او را تجربه کرده ام !
آخرین نگاه ! آخرین لحظه !
نگاهی پر از تمنای !
ای کاش این لحظه را نمی دیدم
در نگاهش خواندم که این آخرین باریست که اینگونه به چشمانم نگاه می کند
نظرات
فيد RSS براي نظرات اين مطلب