هوشنگ ابتهاج (سايه)
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
حالیا عکس دل ما است در آیینهی جام
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
تشنه ی خون زمین است فلک، واین مه نو
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
این لب و جام پی گردش می ساخته اند
در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم
افزودن نظر جديد
|





آمار سایت